داستان دو برادر مهربان
نوشته شده توسط حسین در ۸:۳۵ ق.ظ – 8:35 ق.ظ -در زمان های قدیم در روستایی دو برادر صمیمی زندگی می کردند .این دو جوان زمینی داشتند نه بسیار بزرگ که در آن گندم کاشته بودند .
پس از چیدن و خرمن کردن محصول، حال نوبت آن رسیده بود تا هر کس سهم خود را که نصفی از آن گندم ها بود به خانه خود ببرد.
برادر بزرگ تر از برادر کوچکتر خواست که برود و گونی های گندم را - برای انتقال گندم ها از گندم زار به خانه – بیاورد .
زمانی که برادر کوچکتر برای آوردن گونی های گندم به ده برگشت ، برادر بزرگ تر با خود اندیشید که : برادرم مرد مجردی است و باید سر و سامان بگیرد ، ولی امسال که خشکسالی بوده ، کمتر از هر سال گندم داریم .
و سپس با ظرفی از گندم های خود برداشت و بر روی سهم بردارش ریخت، او این کار را تا زمانی ادامه داد که برادرش با دیدن گندم ها متوجه این کار نشود و چون ترسید برادرش بویی از این حادثه ببرد به طرف آلونک شان رفت تا چرتی بزند.
برادر کوچک آمد و چون برادرش را در خواب دید ، نتوانست و نخواست که او را از خواب بیدار کند و حال برادر کوچک با خود چنین اندیشید : برادرم خیلی زحمت کشیده است و حال خسته است ، بهتر است خودم گندم ها را آماده بردن به خانه کنم .
به سوی گندم ها رفت ؛ در این حال با خود فکر کرد : برادرم عیال وار است وچند بچه دارد و حال این درست نیست که سهم من با سهم برادرم مساوی باشد ، خرج برادرم زیاد است و …
پس ، ظرف گندم را برداشت و با آن ظرف چند بار از گندم های خود بر روی سهم برادرش ریخت .
در این حال بود که برادرش را دید که به طرف او می آید ، پس کیسه اش را برداشت و مشغول پرکردن سهم خود به کیسه ی گندم شد. برادر هم که از راه رسید همین کار را کرد .
آن قدر گونی ها را پر کردند که دیگر گونی خالی نبود. پس از انتقال گونی ها به خانه هایشان دوباره بر سر زمین آمدند و دوباره گونی هایشان را پر کردند.باز هم گندم زیادی در زمین بود و گونی ها پر …
چند بار این کار را تکرار کردند طوری که دیگر در خانه هایشان جایی برای گندم نبود . از این کار تعجب کردند و برای پی بردن از قضیه پیش مجتهدی رفتند که در نزدیکی روستای آن ها زندگی می کرد . قضیه را که به مجتهد گفتند ، گفت : این را باید شما بگویید که چه کردید که رحمت خدا تا به این حد شامل شما شده است ؟!
برادر بزرگ گفت که من به اندازه ی مشتی از سهم گندم خود را بر روی گندم برادرم اضافه کردم …
در این حال برادر کوچک گفت : اِاِ … من هم همین طور مشتی گندم را از سهمم بر روی سهم برادرم ریختم …
حال دو برادر که همه چیز را (!) فهمیده بودند بر سر زمین رفتند تا ادامه گندم ها را به منزل شان ببرند.
این بود داستان این دو برادر حال اگر شما هم داستانی از این دو برادر در ذهنتان هست ، آن را برایمان بفرستید تا همگان این ئو برادر را بشناسند …
مطالب تصادفی
Tags: برادر, برادرکشی, خشکسالی, داستان, داستان گذشت, شریک, مجتهد, مهربان, گذشت, گونی
نوشته شده در داستان |
By zilan در تیر ۲۷, ۱۳۸۷ | پاسخ دادن
By admin در تیر ۲۷, ۱۳۸۷ | پاسخ دادن
آماده تبادل لینک با سایت خوب شما هستم.
لطفا در صورت موافقت وبلاگ ما را با عنوان :
یک سی دی پر از سایتهای آماده نصب کسب درآمد
و آدرس :
http://cdmaster.blogfa.com/
لینک نمایید و به ما خبر دهید .
با تشکر
By zilan در تیر ۲۹, ۱۳۸۷ | پاسخ دادن